تبليغاتX
DoOof DoOof......!

doofdoof

خجسته

doofdoof

http://doofdoof.blogfa.com

DoOof DoOof......!

DoOof DoOof......!

DoOof DoOof......!

این روزها حتی از جنس کاغذ بودن هم شهامت می خواهد... لیاقت می خواهد! کاغذی بودن یعنی: پر شدن از واژه ها... از درد ها... لبخندها... یعنی حضور... جمع شدیم اینجا ، یه کم چرت و پرت بگیم دلمون وا شه ...

DoOof DoOof......!

DoOof DoOof......!
جمع شدیم اینجا ، یه کم چرت و پرت بگیم دلمون وا شه ...
تموم شد ! کی باورش میشه ؟! گارفیلد که تا آخرین روز میگفت من هنوز تو شوکّم ! یعنی فک کنم هممون تو شوک بودیم وهستیم ! واقعا یه سال گذشتا ... بزرگ شدیم :D

ببینم شماها اصلا به این جا سر میزنین ؟! پس چرا هیشکی هیچی نمی نویسه ؟! حسابی گرد و خاک گرفته...

دلم واسه مملی تنگ میشه ، یعنی فک کنم دل همه امون تنگ شه..خدایی با وجود همه ی چشم غره رفتناشو بد اخلاقیاش ، خیلی خوب بود...آدمه ! مملی ، آی میس یو !!

راستی میگم چقد داره بهمون تو سوریه خوش میگذره ... :-"


+ نوشته شده در سی ام خرداد 1388ساعت 23:21 توسط خجسته |
قدر می دانی ...

میخواهم کلبه ای بسازم که پر است از بوی دوست.کلبه ای که لانه دارد کبوتری بر بامش.هر صبح پنجره هایش باز شوند رو به خدا.

دست که دراز کنی مریم باشد و عطری که حدیث عاشقی می خواند.آفتابش ستایش کند خدا را و لبخندش ، دل را خوش کند به با هم بودن. و نوایی باشد که می نوازد مهربانی را لابه لای خنده (ناله *) های پریسای غروب !

و چه شیوا میخواند سرود سادگی را...

نگاهت بلغزد به برکه و رقص نیلوفر ها میان مرداب تاریک لبخند بیاورد به لبانت و تو خندان ، خود را بسپاری به باد...

بالای آسمان ها ، ابری باشد به زیبایی خیال و تو محو شوی در چشمان نوشین فرشته ای که تو را می خواند .فرشته ، آرمیتایی است که مژده ات می دهد به سپیدی.

و میان این همه دوست ،قدر می دانی لحظه های خوب با هم بودن را !



پ.ن : خودش پیشنهاد داد خب به من چه :d   ولی به فضای ادبی داستان نمی خورد !



+ نوشته شده در چهاردهم اسفند 1387ساعت 20:23 توسط خجسته |
سلام به دخترای گلم:

امروز نمی دونم چرا دستم رفته به نوشتن شاید چون زیادی امار نوشتم٬اینجوری شدم حالا بی خیال دورتادور نشستن خیارا دسته دستن...وای ببخشید یه دفه زدم اون کانال...

چی داشتم می گفتم؟     اهان یادم اومد...

میدونی؟ 

چون رفتیم نمایشگاه حامد بهداد رامون ندادن کلی ضایع شدیم ولی در عوض کلی خندیدیم...

چون امروز کلی سر زنگ دینی خندیدیم...

چون من کلا ادم سرخوشیم...

این همه چرت وپرت نوشتم که به این نکته برسم:

و مهم تر از همه  امروز خیلی خوشحالم چون احساس می کنم اون صمیمیتی که بینمون گم شده بود دوباره پیدا شده ...دوباره به قول نیلو شدیم گروهی که همه به حالمون غبطه می خورن (جای وثوقیان خالی که بگه غبطه با حسرت فرق میکنه ٬حدیثم گیر بده بگه :فرقی نمی کنه)

مگه نه؟

+ نوشته شده در پنجم بهمن 1387ساعت 22:33 توسط ناله |
من..تو ...تو ...تو ...
 

خیلی وقت بود دلم میخواست بیام "اینجا" و بنویسم...بنویسم از دلتنگیام بنویسم از حرفام بگم از باهم بودنامون شوخیا و خنده ها...از خاطرات تلخ ٬ شیرین !

امروز سر زنگ ورزش دلم میخواست با همه اتون حرف بزنم و بگم و هی بگم.ولی نشد ! شاید چون نمیدونستم از کجا شروع کنم یا چه جوری بگم ...

دورشدیم .بینمون قدٍ یه دنیا فاصله اس .چهارتا یه ور چهار تا یه ور.هرکی برا خودش خودشه .نمیگم همیشه ! اما اگرم حرفم رو قبول ندارین ٬ بی انصافیه !

روی صحبتم به همه اس ! به ستایش که آزارش به مورچه هم نرسیده .امیدوارم ازم دلخور نباشه همیشه سعی میکردم کنارش باشم بهش گوش بدم و اگه شد کمکش کنم٬

به مریم که شاید خیلی رنجوندمش .به مریمی که بدی ازش ندیدم.

به نوشین ! نوشینی که تا حالاشم خیلی رو نروش راه رفتم که خیلی باهاش دردو دل کردم.نمیدونم نوشین میخونه اینجارو یا نه.اما دوست دارم بدونه وجودش همیشه بهم آرامش میداد.وقتی میدیدم یکی هست که حرفام رو باور داره !

 میرسیم به پریسا .هوم نمیدونم چرا ٬ولی هیچ وقت صمیمی نشدیم.پارسال به هم زیاد میپریدیم اما امسال..بگذریم !

بعدیش آرمیتاس.خاله ام ! اولای پارسال همیشه میگفتم چه مغرور ! اما بعد دوستش داشتم...چی شده خاله باهام سرسنگین شدی ؟ هیچ وقت یادم نمیره وقتی دلت میگرفت و گریه میکردی ٬تموم بدنم گر میگرفت ... وقتی سرت رو میذاشتی رو شونه امو بغلت میکردم ٬ احساس میکردم وابستگیم بهت خیلی زیاده.

شیوا ! اگه اذیتت کردم حلالم کن.خودتم حتما میدونی یکی از کسایی که برام با ارزشه در وهله ی اول خودتی.

حدیث...همیشه خنده هات وگریه هات حرفات و شوخیات یادم میونه !

خندان هم که جای خود داره! درسته که اینجا رو نمیخونه ولی لازم بود اسمشو بیارم.یه دوست خوبه !

آنی هم که رفته ولی دل همه امون براش تنگه...

 

راستش اینا رو الکی ننوشتم.نخواستم فقط پست زده باشم.نه !میخواستم یادآور بشم قبلنارو....اون زمونی رو که ما همه امون باهم بودیم .پشت هم و یار همدیگه.

هیچ وقت فراموش نمیکنم اون دعوای شیوا رو با یکی از بچه های دوم .قیافه ی آنی رو که مثل شیر کنارش بود ! برخورد پریسا رو که خیلی شاکی شده بود ! یا حتی نگرانی حدیث که توی چشاش موج میزد...

یادم نمیره اون روزایی که نوشین دلخور بود و تو کلاس میموند...اون وقتایی که همه امون یه لشگر میشدیم و به زور میاوردیمش تو حیاط که اونم یه تیکه از هزار تیکه ساندویچ رو بخوره !

یا حتی وقتایی که آرمیتا میزد زیر گریه و همه امون دورش مثل پروانه میچرخیدم و اونم نمیگفت چشه اما نگاهاش اشکاش همه چیو لو میداد !

یا اون موقع هایی رو که شیوا دلش میگرفت و عر میزدو یه مشت آدم رو تو خماری مشکلش میذاشت !

یا اشکای بی صدای حدیث برای خودش که دل همه امونو درد میاورد !

جک ها و تیکه انداختنای مریم هم از یادم نمیره ! سرو صداهاشو مزه ریختناش سر کلاس که همه رو تا چند وقت شارژ میکرد !

تیتاپ های ستایشم که هیچی ! خنده هاش و غصه هاشم ...

 

به خدا همه ی اینا یه دنیا ارزش داره...همه اشون تک به تک خاطره ان ! اینا یه گوشه هاییش بود که شاید یادمون بیاد کی بودیم و چه جوری بودیم.شایدم باور کنیم که با هم بودنمون چقدر شیرین و دوست داشتنی بود...شاید بگردیم دنبال راهش...شاید بشه که برگردیم به اون روزا....

دوست ندارم حرفام رو بذارید به حساب موعظه.میخوام همه اتون بخونید و فکر کنید...

هرچند تلخه اما اگه بپذیریم این دوری ها رو شاید راحت تر بتونیم حلش کنیم.امروز بهتون گفتم .حسودیم میشه ! به اونایی حسودیم میشه که با همند و غصه هاشون شاید نصف ما باشه...

درسته ٬میدونم که نمیشه همه چیز رو آدم به همه بگه.بالاخره بین بعضی ها صمیمیت بیشتره ولی به خدا حیفه ! حیفه مایی که همیشه با دبدبه و کبکبه جار میزدیم که : آره ! ما نه نفریم !  ٬ از هم بپاشیم...

افتخارمون این بود که ببینین چه جوری همه امون با همیم! شاید اون موقع خیلیا به ما حسودیشون میشد...شاید همه غبطه میخوردن به رابطه هامون...به با هم بودنا و پیش هم بودنا...

ولی الان چی؟ الان این نه نفر دور شدن ! هرکدومشون پی کار و زندگی خودشون.نمیگم با هم نیستیم ولی دوریم ! نوشین میگه این جدایی رو نمیشه درستش کرد اما من امید دارم ... الان این نه نفر دیگه نه نفر نیستن ! دیگه مثل همیشه نیستن...دیگه با هم نیستن...

+ نوشته شده در دوم آبان 1387ساعت 17:47 توسط خجسته |
رزرو میکنیـــــم !
اینجا رزروه برا من ! شاید فردا بنویسم
+ نوشته شده در پنجم مهر 1387ساعت 0:54 توسط خجسته |
مچ گیری تو چت!
 

پسر : سلام.خوبي؟مزاحم نيستم؟

دختر: سلام. خواهش مي كنم

asl Plz?

پسر:تهران/وحید /وشما؟

دختر:تهران/نازنین

پسر: چه اسم قشنگي!اسم مادر بزرگ منم نازنينه.

دختر: مرسي!شما مجردين؟

پسر: بله. شما چي؟ازدواج كردين؟

دختر:نه منم مجردم

 

راستی تحصیلاتتون چیه

پسر: من فوق ليسانس مديريت از دانشگاه آمریکا دارم.شماچی؟

دختر : من فارغ التحصيل رشته گرافيك از دانشگاه سُربن فرانسه هستم.

پسر:چه عالي!واقعا از آشناييتون خوشحالم.

دختر : مرسي. منم همين طور.

راستي شما كجاي تهران هستين؟

پسر: من بچه تجريشم. شما چي؟

دختر : ما هم خونمون اونجاس.شما كجاي تجريش مي شينين؟

 

پسر: خيابون دربند. شما چي؟

دختر : خيابون دربند؟ كجاي خيابون دربند؟

پسر : خيابون دربند. خيابون...... كوچه......پلاك....شما چي؟

دختر: اسم فاميلي شما چيه؟

پسر: من؟ حسيني! چطور؟

دختر: چي؟وحيد تويي؟ خجالت نمي كشي چت مي كني؟تو كه گفتي امروز با زنت مي خواي بري قسطاي عقب مونده خونه رو بدي.!مكانيكي رو ول كردي نشستي چت مي كني؟

پسر:عمه ملوك شمائين؟چرا از اول نگفتين؟راستش! راستش!ديشب مي خواستم بهتون بگم امروز با فريده.... آخه مي دونين........

دختر : راستش چي؟ حالا آدرس خونه منو به آدماي توي چت ميدي؟مي دونم به فريده چي بگم!

پسر: عمه جان ! تو رو خدا نه! به فريده چيزي نگين!اگه بفهمه پوستمو ميكّنه!عوضش منم به عمو فريبرز چيزي نمي گم!

دختر:‌ او و و و م خب! باشه چيزي بهش نميگم.ديگه اسم فريبرزو نياريا!راستي من بايد برم عمو فريبرزت اومد.

باي پسر: باشه عمه ملوك! باي




+ نوشته شده در سی ام شهریور 1387ساعت 18:5 توسط خودشیفته |
baz ham eshghoolane :D

عميق ترين درد زندگي مردن نيست، بلکه به دست فراموشي سپردن قشنگ ترين احساس زندگي است.

عميق ترين درد زندگي مردن است ، در زمانی که یگانه داستان عاشقانه زندگیت بر باد رفته است ....

عميق ترين درد زندگي مردن نیست ، بلکه فراموش کردن زیبایی یک لبخند است ...

عميق ترين درد زندگي مردن است ، در حالی که قلبی عاشق انتظار نگاهت را میکشد ...

و حالا

عميق ترين درد زندگي مردن نیست ، بلکه خواستن و نتوانستن است...

عميق ترين درد زندگي مردن نیست ، بلکه نتوان گفتن است ...

عميق ترين درد زندگي مردن نیست ،بلکه بودن در نهایت نبودن است ...

آری عميق ترين درد زندگی اینست که ببینی ، بخواهی ، بتوانی اما ... نتوانی بگویی....

+ نوشته شده در بیست و سوم شهریور 1387ساعت 16:3 توسط خط کش |
تفلد !
تولد تولد تولدش مبارک !

امروز تولد خط خطیمونه !

بعد از تلاش های تحسین برانگیز ما  نسبت به این که خراب شیم سرش بریم خونه اشون نهایتا راهمون نداد

ایشالا سال دیگه تولدت خونه اتون مزاحم میشیم.میدونی که من یکی کلا نا امید نمیشم


با توجه به اینکه تابستونمون (!) هم رو به اتمامه  هم چنان یک دقیقه سکوت لطفا

 

+ نوشته شده در نوزدهم شهریور 1387ساعت 15:42 توسط خجسته |
برو....
مطمئن باش برو
ضربه ات کاری بود
دل من سخت شکست
و چه زشت به من و سادگی ام خندیدی
به من و عشقی پاک که پر از یاد تو بود
ویک قلب لطیف که خیالم می گفت ؛تا ابد مال تو بود...
تو برو
برو تا راحت تر تکه های دل خود را سر هم بند زنم...



+ نوشته شده در هفدهم شهریور 1387ساعت 16:48 توسط خودشیفته |
بالاخره ولمون کردن...م
می بینم که وبلاگمون متحول شده

منم اومدم از اخرین روز کلاسای تجدیدیا بنویسم که بالاخره دست از سر کچلمون برداشتن .امروزم مملی طبق معمول سوزنش رو ما گیر کرده بود و مثل سگ پاچه می گرفت ولی بالاخره امروزم تموم شد وبچه های وبلاگمون مثل لشگر شکست خورده رفتن خونه هاشون منم الان که دارم اینارو می نویسم مخم گوزیده(ببخشید بی ادبی بود) دیگه میرم که بخوابم.

چاکر همه ی doofdoofiya 

ناله

+ نوشته شده در سی ام مرداد 1387ساعت 23:59 توسط ناله |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب پرشين بلاگ

قالب بلاگفا